سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
فریاد بی صدا
























فریاد بی صدا


خدای مهربون و صبورم....


 یک سال دیگه رو برام رقم زدی...هر چه بود گذشت...... ...


خدای خوبم...



بخاطر تمام لحظه هایی که منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...

 

بخاطر تمام لحظه هایی که من و دیدی و من ندیدمت من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من بد کردم من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که امیدت و نا امید کردممن و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی که تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم بخاطر تمام لحظه هایی که

بخاطر تمام لحظه هایی که به مهربون بودنت ،بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت ...

شک کردم ....

من و ببخش

بخاطر تمام لحظه هایی که اشکهم برای کسی جز تو بود....

بخاطر تمام لحظه هایی که خواهش ها و التماسام برای کسی جز تو بود...

بخاطر تمام لحظه هایی که لذتها و شادی هام برای کسی جز تو بود...

من و ببخش..

یکسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم که...

خیلی ها به دعوت دل ساده ی من...

اومدند..

نشستند...

خندیدند ...

اما خیلی زود

شکستند و گسستند و رفتند....

تنها تو بودی که

بریدم و نبریدی...

شکستم و نشکستی

گسستم و نگسستی...

خدایا...

دلم خیلی هواتو کرده...

امسال هم در دلم بنشین

و آنچه را که شایسته خدایی توست...

برایم بنویس !


 


نوشته شده در یکشنبه 28/12/90ساعت 3:32 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد....چرا شیشه شکست؟


مادرمی گوید.....شاید این رفع بلاست!


یک نفرزمزمه کرد...بادسردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد.


شیشه ی پنجره رازود شکست.


کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد...


تکه ای ازآن رابر می داشت


مرهمی بردل تنگم می شد.......


اما امشب دیدم...


هیچ کس هیچ نگفت غصه ام رانشنید....


از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من


ازشیشه ی پنجره هم کمتراست؟


دل من سخت شکست آما


هیچ کس هیچ نگفت ونپرسیدچرا؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه 16/12/90ساعت 10:12 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

پرسیدم تو مشتت چی داری؟


گفت: خودت نگاه کن


دستاشو گرفتم آروم باز کردم


تو دستاش چیزی نبود ...


گفتم: چیزی نیست که ...!


... دستامو که تو دستش بود فشرد گفت:


نبود ولی حالا هست


دستام گرم شد و اون لبخند زد . . 


نوشته شده در یکشنبه 1/8/90ساعت 10:53 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

 


ببخش ...


  که نمیتوانم ..


 جبران کنم..!!




 


این همه نامهربانی ات را....


 



*مردانگی ات را


با شکستن دل دختری


که دیوانه ی توست


ثابت نکن


مردانگی ات را


با غرور بی اندازه ات


به دختری که عاشق توست


ثابت نکن


مردانگی را


زمانی میتوانی نشان دهی


که دختری


با تمام تنهایی اش


به تو تکیه کرده


که دختری


با تکیه به غرور تو


به قدرت تو


در این دنیای پر از نامردی


قدم بر میدارد


نوشته شده در پنج شنبه 21/7/90ساعت 5:15 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

کنارت هستند


 تا کی؟


تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند.


از پیشــت میروند یک روز. ..کدام روز؟


وقتی کســی جایت آمد.


..................دوستــت دارند. تا چه موقع؟ تا موقعی که


کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.


میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه.

نه...... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود.



و این است بازی باهــم بودن!



*چقَـــدر دلــَـــــم می خواهـــَــــد



نامهـ بنویسمـــ ......

کاغذ و پاکتــــ هــَــــم هَســــت ...
......
و یک عالمهـ حـــَـــرف !

کاشــــ ،

کسیــــ ،

جاییـــــ ،


**دلم یه نفر میخواد....



که ازم بپرسه چطوری؟
...

بگم...خوبم

بغلم کنه و بگه دروغ بسه...


***سلام! اول از همه معذرت میخوام که نمیتونم بیام و بهتون سر بزنم! شرمنده همتونم! یه مشکلایی برام پیش اومده! با این که نیومدم


پیشتون اما شما اومدید! واقعا ممنونم! دوم که! بعضی واقعا با خودشون چی فکر میکنن که همچین کامنتایی میذارن؟؟؟؟؟؟؟؟



"سلام اگه اهل حالی جواب بده شمارتو بذار بهت زنگ میزنم................."




حالا این خوبه! چیزای بدتر از اینم بود! شما واقعا راجع به من چی فککردین؟؟؟ بابا بسه دیگه


 




نوشته شده در دوشنبه 31/5/90ساعت 2:28 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

دست خودت نیست


زن که باشی


گاهی دوست داری


تکیه بدهی،پناه ببری

...زن که باشی


گهگاه بومیکنی دستهایت را


شایدعطرتلخ وگس مردانه أش


لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد!

زن که باشی


گاهی رهایش میکنی وپشت سرش آب میریزی


وقناعت میکنی به رویای حظورش


به این امید که او خوشبخت باشد!

زن که باشی


همه ی دیوانگی های عالم رابلدی


من زنم


نگاه به صداو بدن ظریفم نکن


اگربخواهم


با یک نگاه 


تمام هویت مردانه ات رابه آتش خواهم کشید



*درد ِ دل ... کـه می کنــی ...


ضعـف هـایـت ،دردهـایــت را ......


می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی


کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد


.........بــردارنـد ...


تیــز کننــد ...


تیــغ کننــد ...


و بــزننـد بـه .... روحـت ....


نوشته شده در جمعه 21/5/90ساعت 2:15 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

برای رسیدن به تو


پا پیش گذاشتم


خودم را قسمت کردم


تو را سهم تمام رویاهایم کردم


انصاف نبود...........


 تو که میدانستی با چه اشتیاقی


خودم را قسمت میکنم


پس چرا


زودتر از تکه تکه شدنم


جوابم نکردی


برای خداحافظی خیلی دیر بود....





*دلم نگرفته از اینکه رفته ای ...


دلگیرم از همه دوست داشتنهایی که گفتی ولی نداشتی


**نه چتر با خود داشتی


 نه روزنامه


نه چمدان


عاشقت شدم!


از کجا باید می‌فهمیدم مسافری؟


***می ماند..اینجا...گوشه ی دلم..


 یادت را می گویم..


نه تصویری از تو..نه تپش قلبی...نه اشکی..


تنها بیداری یک حس است


و.........بعد


تمام نمی شود


می ماند


همین جا


گوشه ی دلم...


****دوس ندارم نفرینت کنم اما اگه مجبور بشم میکنم چون واقعا باهام بد کردی....خدایا کمکم کن!!







 


نوشته شده در پنج شنبه 30/4/90ساعت 4:51 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |


Design By : Pichak